حضورم باش
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:53
عین این صداهایی که مسلسل وار توی گوشمان می پیچند، نشخوارهای فکری توی مغزم پیوسته در زایشند، آخر به کدام سنگر از باور ایمان بیاورم. من آنم که در سکوت هجاهای ریشه دار و گلدوزی شده پناه گرفته ام. کاش دشنه هایی مغزم را هدف بگیرند، کمی هوای تازه می خواهم، کمی حضور...
ما را اینگونه چیده اند
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:53
سیاه و سفیدنر و مادهو حالا انداخته اند بجان همیکی زیاد و یکی کم
منظومه ی ما
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:53
-من می تونم چهار روز و چهار شب بالا سرت بشینم و نفس کشیدنت رو تماشا کنم، ریز به ریز لرزها و حرکت های بدنت، سینه، ترقوه +فقط چهار روز چهار شب؟ -آره فقط چهار روز چهار شب +چرا اینقدر کم؟ -چون ا
از دست هایت نفس می گیرم
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 17:15
با هم یک نفر بودیم. در راس پیکان آن توده شلوغ مقابل تماشاخانه. نیم ساعت سرپا ایستادیم. نیم ساعت خندیدیم. آن هم با نگاهمان. انقدر نزدیک بودیم که می شد، عطر تنت را کشید و لذت برد، می شد بوسیدت. یک نفر بودیم و چهار تا بلیط دستمان بود. پیش دستی کرده بودیم. من به تو، تو به من. و هر دو نافرجام. گاهی از سک...
بی راهه
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 17:15
هر چقدر که بزرگ می شوم خسته تر بی حوصله تر قدم ها را تیز پشت به پشت هم شبیه قطاری روی ریل مقصدم شهری ست که همه می گویند سرزمینی روی کاغذ های ترحیم خنده هم دیگر بازاری ندارد روزهای تباه شده ام برای راه های رفته دیگران برای پا گذاشتن جای پای قبلی ها و شب ها انگار با خودم اصابت می کنم گیج و منگ و غفلت ...
مسافرخانه یاس
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 17:15
از من نپرسیدی کجام؟ کی می رسم خونه؟ اصلا برات مهم نبود، بدون تو ساعت دوازده شب پا روی سکوت تهران قدم می زنم یا جایی برای خواب ندارم. گیر تور هیچ فکری نیستی، من در اتاقی شش متری داخل مسافرخانه ای قدیمی، روی تختی تک نفره دراز می کشم. به تصویر لاله زار قدیم فکر می کنم، به کرکره های کشیده و خلوتی امشب. ...
سنگ و تنگ
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 16:07
وقت هایست که از راه مغزمدر قالب سنگی بی ریخت زاییده می شومنتیجه ای برای مقاربت با خودو پس از فراغ همچون قلوه سنگی از بالای کوهی می افتمافتادنم شبیه همه افتادن هاستاز همان هایی که می روند و در قعر دره ای هیچ می شوندشاید صدایی از من باقی بمانداین سقوط نشانه ظهوری دوباره استدر قالب آدمکی گلیما آدم ها آ...
صید
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 16:07
آه اگر بار دگر طعمه چشمت باشممیدهم با دل و جان جان و دل و روحم راکه به غیرت صنمی نیست در این شهر خرابآن دگر باردر آن فصل شکاربا تو فصلی دگر است زیر درختان انار موسم رقص تو در بارش برفجان گرفته است در این کهنه لحافکه گرفته است مرا تنگ در آغوش عفاف کاش بودی و لحافی هم رنگ بهارمی کشیدی روی چشمان و دهان...
پرواز با پیکان- یک
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 16:07
گفتم بی خیال. بحث را همان جایی که بود بریدم. چون ذهنم برید. وقتی حرف می زنم و مخاطبم سر و گوشش این ور و آن ور می جنبد حواس من پاره می شود. دیگر روی حرف هایم تمرکز ندارم و باید همان جا برید. حتی اگر حرف خیلی مهمی داشته باشم که نداشتم. من باز کردم سر حرف را. سوالم این بود که گزارش نویسی چطور چیزی هست؟...
کبوترخیال پرید
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 16:07
در من دو پسر هفده ساله پنهان اند شب ها می چرخند دور مغزم درس می دهند، تربیتم می کنند فشار می آورند به مغزم متضاد هم اند اما هر دو سفید رنگ اند یکی پرستیژ دوست دارد و آن دیگری دنج جایی گاهی گربه و سگ اند یقه هم را می درند گاهی پدرند مادرند یکی میخ می گذارد دیگری پتک می کوبد بازیگوش های هفده ساله مغزم...
پرواز با پیکان- دو
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 16:07
درِ عقب سمت شاگرد سنگین بسته می شود، دختر پیاده که شد، من از آینه بغل نگاهم روی در عقب سمت شاگرد بود، که بسته شدنش را ببینم، گوشم تیز بود تا صدای ت ل ق بسته شدن را بشنوم. ولی تا همان ت ل آمد و از آینه بغل دیدم که چفت نشد. یک لحظه تقلا طور خواستم که دوباره در را ببندد، محکم تر. اما سرش را انداخت پایی...
داستان مینا- قسمت هفدهم
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 16:07
نمی توانستم بیشتر از این با کتاب سرم را گرم کنم. سرباز خوابیده بود. خواستم کتاب را همین جا پس بدهم که نکند یادم برود. اما دلم نیامد بیدارش کنم. شبیه من بود. شبیه روزهایی که در میدان های آن شهر غریب تنها روی نیمکتی می خوابیدم تا وقت و بی وقت عابری، ژاندارمی بیدارم کند. یا آن روزهایی که از سر بی خوابی...
وقت بوسه بود
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 16:07
عبور سهمگین سال هاما را بیگانه می کندهمین قدر دور و ناشناخته تو به در می خندی من به دیواردر و دیوار شاکی انداز حرص لای مشت هایم.در باز بودتو شکفته بودیوقت بوسه بود.اینک مشت هایم اشک هایم پشت دیوار دنیاهایمانسیل شده اندموج برداشته اند
فاحشه مرد
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 16:07
در آغوش دختران دیگر فاحشه مردی شده ام در غیاب تو یکی آه و فغان همدم و هم سر شده ام نیستی که ببینی بت من با دگران یک رنگ نیست قبله روز و شبم جز تو مگر جایی هست! پیش آنانم و با تو هوس عشق بازی ست! هوش و دل می بری یکجا قدم آهسته کن و گو کجا آخر این فاصله دیدن و لمس بال های خیالم کوتاه تو مرا یاری کن تو...
در قعر
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 16:07
با باران چشمانم رابا عطر تنت دلم راسیر می کنمدلداری می دهمحال من پرسی اگرزنده ام به دمی که نفس ندمیمخزن بارانم ولیدر دلم خبر خشکسالی ستبی شک این فاجعه بار ترین خبر قرن می شودمرد عاشق از تشنگی خواهد برید.تشنه از تو سیراب از خودخواهم پریددر قعر نیستن، سوختنمی شوم ذره ای از تل خاکسترهر دلی عاشق شود می ...
داستان مینا- قسمت هجدهم
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 16:07
دیگر هیچ دلیلی برای نفس کشیدن پیدا نمی کنم. صبح ها به اصرار مادر زود از خواب بلند می شوم اما انگار سرم روی بالشت می ماند، چشمانم خمار است. زیرشان گودی رفته است. این روزها اغلب چشمانم را می مالم. خواب از وجودم می بارد. اینجا کسی به روی خودش نمی آورد. کسی از من نمی پرسد که چرا حال ندارم. لابد فکر می ک...
سنگیم
-
تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 19:21
آرام ستانی تنگیا کفشی تاخوردهقدم هایی لنگنگاه هایی منگدر اردبیل کوچککه دیگر جایی برای قدم گذاشتن نداردتو بگوبا این شهر چه کنم؟سنگش به سینه زنم؟کدام سنگ؟ حسم سنگ، روح شهرم سنگگفتگوی مردمم سنگ ترو سنگ روی سنگ بند نمی شودمن در کوتاه ترین پیاده رو دنیا بغض می کنم همچون سنگ.بغض و من می شویم یک پاره سنگمی...
بلنگم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:31
من با این پای لنگم، پله ها رو یکی چهار تا می رفتم بالا. از آخرین پله می دیدم که تنها پشت میز گوشه دیوار نشسته. چشامو کنترل می کردم که به این فضاى غریب و لاکچری مانند عادت کنن. همین که رسیدم بالا، یکی از بغل دستم بلند شد. خوش و بش، به به و از این طرفا، تو کجا اینجا کجاها، تنهایی میگردی ها، من هم دست ...
آن مرد
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:31
سلیقه من و تو که بد نبود سلیقه آن مرد هم بد نیست انتخاب است که دست توست شما زیر ملافه خیس می شوید و من زیر باران شبیه گربه های سرگردان
بازار مسگران
-
تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 21:15
بعد از تمرین، با یکی از پسرهای گروه شروع کردیم به قدم زدن، به طرف بازار می رفتیم، از هر دری حرف می زدیم، توی راه درست نبش تازه میدان مغازه ای کوچک را که کت و شلوارفروشی بود را دیدیم. مغازه که چه عرض کنم، ابتدا یک پیرمرد دیدم در داخل قاعده ای به شکل مثلث، که از سر وکولش کت های دست دوم و شلوارهای تانا