بیر سورو - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 19:38
بیر سئنیق قلبیم وار تیکهسین ساز چالیب گریسی یتیمدیر بیر سورو دئیهجگیم وار دونیامی سؤز گوتوروب دیلیم کسیردیر غمیم غریبدیر بیر قوجاق حسرتیم وار باغریما اوخ گومولوب یارام دریندیر دئپرئسیون منیمدیر بیر دوداق اوپجگیم وار یاریمی یاد گوتوروب یاشام چتیندیر شهر قبیردیر بیر قیریق گلهجگیموار جیبیمی دلار قورودو...
بنشینیم - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 19:38
این جور که می بریم تا کی؟ وین صبر که میکنیم تا چند؟ بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم سعدی
سفیدی سفید چشمانت - تاریخ: 1401/7/10 ساعت: 12:09
من به چشم هزار هزار نفر خیره ماندم، از هر رنگ، از هر تیر و طایفهای، زن و مرد، دختر و پسر همه را در ترمینال و متروی بد بوی تهران که به سردخانه بهشت زهرا میماند خسته و له، عاجز و کلافه دیدم. لوچ و کور هم دیدم. و چشم تو را. نه در انتها، بلکه پیش از بیداریم در خواب دیدم. سفیدی'>سفیدی چشمانت دیگر انعکاس ...
اردوگاه کلمات - تاریخ: 1401/7/10 ساعت: 12:09
دوباره مینویسم. همان قدر سنگین و کند که شاید تا چینش نهایی همین جمله دوام نیاورم. آخر سر چه بر سر من آمد. آسمان خدا که همه جا ابریست. نه؟! بجز چند روز! آن روز و آن یکی روز و چند روز شبیه آنها.  قبلترها هوسی برای درنوردیدن اروپا، آمریکای لاتین و آسیای شرقی داشتم. اکنون اوج مبارزهام به خیابانهای اردبی...
کشت ارشاد - تاریخ: 1401/7/10 ساعت: 12:09
عزیز من؛  گاوها خطای دید سرشان نمیشود، تویی که پای کوچه منتظر اسنپ ایستادهای تا بروی کلینیک، جانت را مگر از کف تجریش پیدا کردهای، اینها تنشان میخارد، سرو شوی میان انبوه شمشادها با پوزههاشان تیز و بز سوار بر دلیکای چینی از عطر تنت یا از درخشش طره انگبین اندودت پیدایت میکنند، زبانم لال دم حجله با مشته...
حمام - تاریخ: 1401/3/11 ساعت: 13:14
دلم میگیرد، تمام دستهای پیدا و پنهان این دنیا برای من یکی رو است. هیجان!، خندهام میگیرد. چه هیجانی. حال و روز بزرگ بودن خیط است. تا به خودت میایی، دلبسته کار شدهای. همه چیز نان شده است. سادهتر بگویم، در ازای کار، نان میدهند و در ازای سکوت، جان. بهتر که نگاه میکنم، درستتر که وزن میکنم، اصلا روزی پیدا...
گروه آکروپیس - تاریخ: 1401/3/11 ساعت: 13:14
... در سکوت برفی شهر، اریک صبح ناشتا بالاخره از آغوش گرم اتاقش رها شد و به راه افتاد. طبق معمول پالتوی سیاه پرزدارش را به تن کرد و کلاه نخی رنگ و رو رفتهاش را سر کرد. برخلاف همه روزهای زمستان اریک شالگردنی که از آیدا هدیه گرفته بود را برنداشت. عجله داشت. بدون خبر کردن پدر و مادر به راه افتاد. روزهای...
لبخوانیها - تاریخ: 1401/3/11 ساعت: 13:14
سلام سرهنگ، شرط میبندم اسم من به گوشتان خورده، البته که این یک احتماله، همانطوری که اسم من ابدا به گوشتان نخورده، داستانم را قیچی میکنم، این هم یک نوع حدس و گمانه، به احتمال شما از رودهدرازی یک غریبه زود کلافه شین و خیلی راحت سرش را از سرتان باز کنید... Adblock test (Why?)
نیش هزار افسون - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 6:43
حالا بهتر از چند سال قبل و یا بهتر از نوجوانیام میفهمم که زنها ما را چگونه آلوده میکنند، افیون زنها از نیش هزار, دعا و نوشته کارسازتر است. نیازی به تمدید ندارد، کافی است زیر دندان یکی از آنها گیر بیافتی، تا عجل مهلت نفس بهشان دهد دست از سرتان برنخواهند داشت و هر روز بیشتر از قبل از سرو کولتان ب
داییجان - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 6:43
آمدم برای روز تولدت یادداشتی بنویسم، به همه چیز فکر کردم به همه حرفهایی که میتوانم و نمیتوانم به زبان بیاورم، از بازیهای کودکیهایمان توی انباری، از دوچرخه بامزهات از گاوهای تر و تمیز خدابیامرز پدربزرگمان، از روز اول دبستان نوربخش، از قرآن بلد بودنت، از معرقها، از نامههایی که برای هم مینوش
بعدی منم! - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 6:43
قبل از ظهر. خسته بودم. تو بوق ماشینهای گذری گیر بودم. یادم افتاد باس به برو روی خودم برسم، قول داده بودم همیشه تروتمیز و مرتب باشم، موهام شکسته بود. مثل همیشه حالت نمیگرفتن. حس میکردم باید یه چیزی رو اعلام کنم به همه. یه چیزی با طعم شکستن. که پامو گذاشتم تو یه سلمونی. دو نفر داخل بودن. بیکار بودن
رویاهامو ول نمیکنم - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 23:26
بالاخره رسید اون روزی که منم یه بزرگسال لعنتی شدم. من دیگه غر نمیزنم و به خودم قبولوندم که زندگی اینه و باید باهاش ساخت. راستش به رویاهام فکر میکنم، به تک تک کارهایی که می خوام انجام بدم، ولی همه اینا
من او را سی سال زیسته ام - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 23:26
زمان، سازی دروغین تشعشعی پر ترس و سکوتی سیاه است تو نترس از گره شیشه ای اشک هایم که شکستنی ست ای آینه من، دوستم پرده بشکن فاش کن قاتل سوی نگاهم، منکر چشمانم را بگو به من بگو طوری بگو که باور کنم آرام و شمرده دیکته کن من او را سی سال زیسته ام نترس و به ساز زمان برقص بلرزان دلم را و متلاشی ام کن
من خالی ام - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 23:26
مردی خالی ام در اتاقی خالی یخ زده ام و به رنگ انزوا کشیده ام حتی دورتر از جوراب های رنگی ام که اتاق را می چرخند و من لای کتابی در دشتی از گونه های کج و معوج حروف لاتین عین گاو می چرم بدنبال علفی تا
دو رج عسلی دارد و شش رج سبز - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 23:26
آن شاخه نه. بالایی. نه بالاتر. آهان خودش است. دو رج عسلی دارد و شش رج سبز . سبز زیتونی. سبز زیتون های سالاد سزار کافه روبیک در همان شب های ارام. با سس گرم نشستن و خواندن از آرامش تک سلولی های مغز هاما
لحظه ناب - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 23:26
وقتی چشمانت بسته است می خواهم نگاهت کنم فقط نگاه کیست این چنین بی گناه کیست این چنین آرمیده در سکوت دلم می خواهد در تو پیله کنم پر شوم از خالی و خلاء حضورت که پر نمی شود که سیر نمی ش
دلخوشیهای صد کلمهای - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 23:26
کاری به حرف های سفت و ثقیل افلاطون یا دکارت ندارم، من در چهاردیواری اتاقم یک افلاطونم، یک دکارتم. من هم می توانم جرعه ای از شهد شیرین حقیقت را بچشم. من تصویر ناب زندگی ام را یافتم. سخت اما شیرین. تصوی
امروز صبح حال آرزویم - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 23:26
یادم نیست چطور بیدار شدم، آرام بودم، خسته بودم یا چه تنها این یادم است که گریه نمی کردم. حال م خوب بود بجز آن سر دردی که گاهاً صبح ها خفتم می کند مشکلی نبود. هنوز چشمانم را باز نکرده بودم. می دانستم با
آنکه انتظار دارد هر چهارفصل سال بهار باشد، نه خود را میشناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 23:26
چیز زیادی توی ذهنم جا نمی گرفت، تنها ذره ای انگیزه و انرژی برای رسیدن به لحظه بعد این لحظه، به یک آن در آینده. تو هیچ زمینه ای موفق نمی شدم، بیشتر بخاری نیککالای خانه را دوست داشتم، کنارش دراز بکشم و
در سکونیم - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 23:26
لای ملافه های سفید دورتر از نور زرد میان اضلاع تاریک درون مربعی در سکونیم و تو آواز می خوانی در جزیره نیلی میان آغوشمان

برچسب‌های مرتبط

من حبه قند توام | من حبه قند کوچکی بودم که | هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم | از نوادگان تیمور | از نویسندگان نامدار فرانسه | از نو شروع میکنم | اچ دی | در یاه ست | در بدر | وقتي اللي