من!
-
تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 23:09
من با تمام دروغها و پنهونکاریات دوست داشتم اینم یه جور دیووونگیه!
چیز بودن
-
تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 23:09
حتما شما هم به این فکر کردهاید که کاش بجای انسان بودن، درختی چیزی بودید. البته غالب آدمها وقتی صبحها به سختی از خواب بلند میشوند، فکرهای احمقانهتری به سرشان میزند. من خودم شاید سالها در فکر این بودم که اسب باشم. یا حتی یک خرگوش خانگی. همه این چیزها برای من خندهدار است. چون هر بار از چیزی به چیزی دیگ...
مراسم اشتلمخوانی برای تولد سی و سه سالگی
-
تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 19:38
چند ساعتی خوابیدهام و تازه بیدار شدهام، سرخوشم. عنوان یادداشت را نگاه میکنم و فکر میکنم چه چیزی باید بنویسم که حق مطلب ادا شود. عصر، یکی از دوستان قدیمیام را دیدم. نزدیک ۴ ساعت تک برداشت در مورد زبان و تاثیر آن بر روی کاراکتر آدمها و شخم نزدن گذشته فرد حرف زدیم. او تازه از خارج برگشته است. البته که ...
شیرجهی شکمی
-
تاریخ: 1402/7/17 ساعت: 2:11
در واقع دیگر نمیتوانم از بوی خوش زن بنویسم. این تصویرها آنقدر برایم دور و قدیم شدهاند، انگار که نبودهاند. درست شبیه تصویرهای گنگ و ساختگی ذهنم شدهاند، آن وقتها که مادر از کودکیم میگفت. خاطرات غریب که با زور خودم را داخلش جا میدادم، همه این کارها را میکنند، وقتی خیلی زوار کارشان در رفته باشد، آخر شب ...
از تو هم عقب ماندهام جانم
-
تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 13:24
همیشه اینطور است. من چند قدم از جمع عقبترم. یا خیلی سریع به عمد میان خودم و آنها فاصله میاندازم. همانطور که این عکس را گرفتم. آنها نشستند، ژست گرفتند و من سوژهها را داخل کادر چیدم. حالا این عقب ماندن گاهی آنقدر عمیق است که دامن همه چیزٍ زندگیام را میگیرد، مثلاً دو سال پیش وقتی اجرای نمایش بندار بیدخ...
وقتی الهام در جلد یک مرغ پرنده بر سرتان میریند
-
تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 13:24
برویم سر اصل مطلب، میخواهم بدون قصه نوشتن، چیزی بنویسم که حق تصویر ادا شود. یعنی در این متن قرار نیست از شعرها و شرح احوال اکسپرسیونیستی خودم چیزی بشنوید، البته شاید اگر تمام اینها را از متن حذف کنیم، متن خام شود و یا دست کم شبیه متن یک مقاله علمی. در آن صورت هیچ علمی این متن را گردن نخواهد گرفت. هر...
ماهیت بعضی از چیزها
-
تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 13:24
اگر شما هم کمالگرا هستید، وقتی قصد نوشتن دارید، چه یک یادداشت باشد و چه یک داستان بلند، بیشک برای شما هم پیش آمده که با اغراض متعدد کلماتی را از دایره واژگانی متنتان خارج کنید و بعد به فکر پیدا کردن یک جایگزین باشید. من وقتی سعی میکنم چیزی بنویسم، به کلماتی که در حافظه نوشتاری من پوست انداختهاند بیش...
کچلش کن
-
تاریخ: 1402/5/31 ساعت: 12:50
فکر میکردم این خداحافظی میتونه برای چند ماه کافی باشه، گفتم وقت ندارم، باید برم موهامو کوتاه کنم. پیش تو این طور گفتم که ناراحت نشی، قبلا چند باری بهم گفته بودی موهای بلند بهم میاد، ولی اون روز مجبور بودم کوتاهشون کنم. در اصل باید میرفتم و از ته میتراشیدم، نمیخواستم یهو با همچین صحنهای مواجه بشی، شا...
برای رهایی
-
تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 17:45
شاید جزو آن دسته از آدمهایی باشم که از نوشتن و خواندن و قدم زدن و البته عکس گرفتن لذت میبرند. اکنون که مینویسم، یا آن موقع که میخوانمتان یا زیر عکسهایتان مکث میکنم و بعد میگذرم، هر بار چیزهایی برای لذت بردن مییابم. این مراوده من با پدیدههایی که بیشتر آدم را یاد دست و گوش و چشم میاندازند به قدری کهنه...
آدمها غرق میشوند
-
تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 17:45
آن وقت که عاشق میشویم، همه چیزمان عاشق میشود. در حقیقت چیزهایی ما را این طرف و آن، دور سر معشوق میچرخانند که ازشان خبر نداریم. بعدها که آب از سرمان میگذرد میدانیم از عمق بیرون آمدهایم. بنظرم ما آدمها بجز عمق آب، در چیزهای دیگری نیز غرق میشویم، فقط تفاوتش این است که میتوانیم نفس بکشیم. یعنی در عمق عش...
وقتی همهی زندگی رو دوشم سنگینی میکند
-
تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 18:14
برای نوشتنِ چند جملهی ساده فکر میکنم، چیزی به ذهنم نمیرسد، تا جایی ادامه میدهم که خسته شوم. چشمانم را میبندم، عمیق نفس میکشم. پر شدن دیافراگمم را حس میکنم، هنوز جملهای برای شروع یادداشتم پیدا نکردهام، در گوشم خودم را شماتت میکنم، به شکستهایم نگاه میکنم، هر چند گاهی میتوانم به آنها نیشخند بزنم. دنیا ...
بیحضور باد بنیاد آنکه به میل باد خوش رقص است
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 12:37
یادداشتی طولانی برای نمایش "در حضور باد" اگر حوصله ندارید، اگر مشتاق نیستید، نخوانید. ما را بسیار از خانهمان راندند، ما پا پس نکشیدیم. ما صاحبان حقیقی خانهایم و آنها که همه جا را قفل کردهاند و به زور خشم و تهدید قصد قلم پای ما را دارند خود روزی خرکش رانده خواهند شد. هر چند همسایهها که گاهی به اشتباه...
آرموس
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 12:37
بامداد در مسیری از میانه مرتعی سبز میگذرم، از سایهها و آدمهایی که دنبالم میکنند فرار میکنم. مرگ با شنلی سیاه من را در آغوش خواهد کشید. کودکیام در نقطهای که انگار انتهای جاده است، مقابلم ایستاده، شنل را تکان میدهد. این سو و آن سو میپرد، بازی میکند. سایهام بزرگ میشود، روی سطح خاکی جاده پیش میرود، سایه...
تنانگی
-
تاریخ: 1402/2/28 ساعت: 18:35
راه دوری نرویم. همین تبریز پر است از وجودهایی که ذره ذره در من کمین کردهاند. من چند سالی را در تبریز زندگی کردهام. وجب به وجب تبریز را قدم زدهام. حرارت وحرکت و جریان بدنم میان لختههای وقت و بیوقت ترافیکِ آدمها در دل بازار در هیاهوها و شلوغیهای آبرسان یادم نرفته است. بگذریم. من تصمیم گرفتهام همانطور ...
هاچا
-
تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 16:25
فکر کن روزی تنهاییم لای پتک و سندان از من کلیشهای سختجان و بیروح بسازد. این تنهایی من را عاشق همه چیز کرده است. عاشق هر آنچه در حضورِ الحق تو دنیایی بیگانه بودند، خیابانها و کافههای شلوغ، بازار، طبیعت، تئاتر یا هر جایی که بوی خون انسان در آن بجوشد و بجنبد. من کلهی گچی آن مرد متفکرم که سر و دست معلق ...
دور ایران بگردم
-
تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 11:41
از اردیبهشت ماه سال آینده، تصمیم دارم برم مسافرت. شهرها و روستاهای سراسر ایرانو بگردم و خودمو توی یه دوره تازهای قرار بدم. بتونم بیشتر خلوت کنم و بنویسم. نمی دونم کیا این پست رو میخونن، ولی خوشحال میشم به بهانه این مسافرت، تعاملم با انسانها رو افزایش بدم. ساکن کجایید؟ پیشنهادتون چیه؟ Adblock test (W...
لهیدگی
-
تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 11:41
فکر کن که به تو فکر نمیکنم. به هیچ چیز تو. به هیچ مقدار از تو. به هیچ لمس، به هیج نگاه، به هیچ نفس، به هیچ آغوش. اگر باور کنی که فکر نمیکنم، لابد زیر سنگینی بزرگی که روی کولم میبرم له شدهام و سنگ روی گوشت ساتور شدهای از مغز و قلب در تقلایی برای تپیدن جاگیر شده است. Adblock test (Why?)
فتوپف
-
تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 14:17
با این وضعیت حتی نمیشود با خیال راحت لشید. از سوگ زمان، دلم میخواهد عوض حمام آفتاب، گرمازده شوم، پوست مردهام ترک بخورد. سرم با اصابت پتک دور خودم بپیچد. تلخی معلق در روزمرگیهایم تام و تمام قی شود و دوباره فتوسنتز کنم. نور خورشید را ببلعم و در ساحل آفتابی رویاهایم برای همیشه بخوابم. فتوپف...فتوپف... ...
روتین بدو و برس
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 0:05
گویا اقبال دنیا، نظری، گوشهی چشمی، به من انداخته که اینگونه مدارا میکنه. بعد از مدتها میتوانم بگویم از روتین روزانه خودم راضیام. هر چند ته همه این بدو، برس، یه دلتنگی عجیب یه غم سرشار و بیانتها باقیه. خودمو فقط اینطور توجیه میکنم که بالاخره هر چیزی یه تاوانی داره و این هنوز آخرش نیست، قراره اتفاقهای...
زمستان
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 19:38
اینک در یک روز از زمستان، بیلرز و بیترس از سرمای مهیب تاوان دوشادوش درختان، عدل در نقطهای از شکاف تاریخ میایستم، دیگر هیچ گریز گربهرویی باقی نمانده است، ردپایم را از میان پنجول سگ و گربه میجورم. مردد بودهام مصمم شدهام. Adblock test (Why?)