
وقتی تنها میشوم، لنگهایم در هم گره میخورند، کاربرد اشیاء تغییر میکند، اگر همینطور همهی بدنم را به امان خودشان رها کنم، انگشتان پای راستم شروع به تایپ چیزهایی میکنند. چیزهایی که من ازشان سر در نمیآورم، تنها میتوانم بگویم ذهن آنها مثل ذهن من، زمانی که باید به ایدهای سر و شکل بدهم، مغشوش و مشوش است. گویی پرهیب سوگی روحگداز هنوز در پیرامون من ادامه دارد، هنوز برای غلت خوردن در دو ربع، ساعتها میدوم، بطری آب پرتغالم را پر میکنم و موزیکهایی گوش میدهم که هیچ ازشان سر در نمیآورم. با این اداها خودم را به بیراههای میکشانم، تا از ترس این تاریکی و سرما به زندگی روزمره بازگردم و با آدمهای قد و نیمقد زندگیام خوب تا کنم. بخوانید...
ادامه مطلب
برویم سر اصل مطلب، میخواهم بدون قصه نوشتن، چیزی بنویسم که حق تصویر ادا شود. یعنی در این متن قرار نیست از شعرها و شرح احوال اکسپرسیونیستی خودم چیزی بشنوید، البته شاید اگر تمام اینها را از متن حذف کنیم، متن خام شود و یا دست کم شبیه متن یک مقاله علمی. در آن صورت هیچ علمی این متن را گردن نخواهد گرفت. هر لحظه که کلمهای تایپ میکنم و به سرریز کلمات و عاقبت جمله فکر میکنم، دستم میلرزد که نکند باز شعر بگویم. در واقع در حین نوشتن این یادداشت من تصمیم گرفتم خاص باشم. به هر حال خاص بودن در مقابل عام بودن و عام بودن یادآور جمع است و جمع در مقابل فرد قرار میگیرد. انتخاب شما برای خودتان محترم است. من صاحب آن صندلی خالیام و اینهایی که اینجا نشستهاند منتظر مناند. شاید باورتان نشود اما این گردهمایی بزرگترین ر...
ادامه مطلب
لای ملافه های سفید دورتر از نور زرد میان اضلاع تاریک درون مربعی در سکونیم و تو آواز می خوانی در جزیره نیلی میان آغوشمان ...
ادامه مطلب
برگرد و دوبارهبگذر از اشتباه، هموارهکه درد تو در جان به استعارهجان می کند از جان من به یک باره...
ادامه مطلب
با باران چشمانم رابا عطر تنت دلم راسیر می کنمدلداری می دهمحال من پرسی اگرزنده ام به دمی که نفس ندمیمخزن بارانم ولیدر دلم خبر خشکسالی ستبی شک این فاجعه بار ترین خبر قرن می شودمرد عاشق از تشنگی خواهد برید.تشنه از تو سیراب از خودخواهم پریددر قعر نیستن، سوختنمی شوم ذره ای از تل خاکسترهر دلی عاشق شود می سوزددل من عاشق بود. لامصب...
ادامه مطلب
در زندانیم و هنوز صدها سال دیگر برای رهایی از این بند تحمیلی باقی ست در زندانیم و هر روز بدنبال روزنه ای می گردیم... گاهی خسته می شویم اما سماجت عبور ذرات نور از جرز در سلول بیدارمان می کند. فردا روز محاکمه است، قاتل پیروز شود یا مقتول، ...
ادامه مطلب
از روزهای سفید و یخی همان فصلی که گذاشتی و رفتی روانم شخم خورد از بس که به در بسته خوردم از بهار همان سال دانه های تلخ و سیاه ناامیدی در من کاشته شد اکنون درختی بی عارم که نه نسیم می داند چیست؟ و نه میوه های خوش طعم و رنگ...
ادامه مطلب
تاخت و تازدر گودی چشمانت،چه کیفی می دهد!من بچرخمحلقه شومتو رامم کنی...
ادامه مطلب
دلم لک زده بود برای قیمه و فسنجان مامان پز، دل و روده ام از دست کوکتل و هات داگ و همبرگر مک دونالد دانشگاه عاصی شده بودند، از در انصاف اگر می دیدم، واقعا حق با آنها بود، هر چند تصمیم گیرنده نهایی من بودم. جگرم می سوخت وقتی پشت تصویر آنلاین مامان، قابلمه های روی اجاق گاز را می دیدم، و صدای جلز و ولز...
ادامه مطلب
همین لحظه که عمو شدم، میمیک صورتم عموطور تر شد، من دوباره متولد شدم....
ادامه مطلب