خرید بک لینک
نمیدانم به کدام یک گوش کنم. به صدای قلبم یا به صدای آدمها. گاهی که غده تنهایی در قلبم رگ و ریشه میدواند، دنبال نزدیکترین صدا میگردم. صدایی که سمتش را میدانم. گاه میآید و گاه نمیآید. به تابلو نگاه میکنم. احتیاط میکنم و نزدیک میشوم. آن قدر به صدا نزدیک میشوم تا در آن خود را گم کنم. لحظه برخورد با صدا جاییست که آدم منگ میشود. در آن لحظه میخواهم خلاف مسیری که آمدهام را طی کنم. نمیخواهم فاصله بگیرم. همچون بادی که بالای کوه به تنم میخورد. دوست دارم آن صدا را جذب تنم کنم. هر چند من با صدای خودم غریبم. اما همان صدای ناکوک را با صدایی که همیشه از یک سمت به گوشم میرسد، در هم میآمیزم و صدای روحم را میشنوم. نوشتن از صدا کار سختی است. من چگونه میتوانم شیرینی کیفیت یک صدا را با کلماتی که قبل از ظهر یک روز بد در کاسه سرم میجوشند، منتقل کنم؟ این صدا آنقدر ماندگار است که حتی وقتی که بیصدا کلماتش را میخوانی رنگ احوالش نورونهای مغز آدم را پر میکند. این صدا آنقدر افیونی و بکر است که من را کله پا میکند. لابد هر کدام از ما آدمها به صدایی وابستهایم. بعضیها به شنیدن صدای مادر، پدر، همسر و بچهها و بعضیها به صدای اشیاء یا حیوانات. دوست من به صدای خرخر گربهاش وابسته است. یا یونس به صدای پسرش. من به صدایی وابستهام که در لحظه پاهایم را سست میکند و من را به سمت خودش میکشاند. من از این چیزا حرف میزنم تا ارزش صدای آدمها و اشیای دور و اطرافم را از نو بیابم. این چیزهایی که به کلهام چسبیدهاند و رهایم نمیکنند شاید حرفی بر گفتن دارند. البته این یادداشتها صدای خود آدم را در میآورد. این کلمات وقتی با صدای درون همگام میشوند معجزه میکنند. حالا که به حروف روی کیبرد نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 15:11

میگه چرا این کارو کردی؟ از خودش نمیپرسه، از من میپرسه، جواب منم معلومه. چقدر باید آسه بیام و آسه بریم که پامون گیر ممیزی نیافته؟! بس نیست این همه. ما که این همه داریم لفظ میایم، حداقل باید یه کاری بکنیم که بعد بگیم آره عزیزم ما خواستیم، حتی تا دم در دفترشونم رفتیم، حتی متنمونم دادیم، اینا نخواستن، اینا نذاشتن. آدم دو روز عمر میکنه بذار فکرش راحت باشه حداقل وجدانش رو برای دو سه تومن چرک کف دست دولتی جماعت نفروخته. حالا ما که خیلی ادعامون میشه، یا ظاهرمون این شکلیه. خیلی هم حالیمون نیست. خودمونو انداختیم تو یه اقیانوس درندشت و میخوایم نذاریم آب خوش از گلوی بعضی از نهنگها بگذره، میخوایم یکی یکی دست هشت پاهای زندگیمون رو ساقط کنیم، میخوایم بساط کوسهبازیها رو جمع کنیم و مارماهیها رو رنده کنیم. آخرش هم هیچی به خودمون نمیرسه. فقط یه جو آرامش اون ته هست که آدم دلش آروم میگیره که به قول گفتنی سمت درست تاریخ ایستادیم. میگه چرا فقط تو از این کارا میکنی؟ نمیدونم این سوال تخریبه یا تهدید! جوابی ندارم براش. نمیدونم ما چند نفریم. اصلاً مگه باید چند نفر باشیم. جا میشیم تو این دریا؟ بدبختی اینجاست زیادم باشی، طعمهی هفت رنگی میشی برا اونایی که دریارو هم بخورن سیر نمیشن. واقعا مگه ما چند نفریم؟ که زدیم دل به دریا؟ حالا برا پیش رفتن دیگه نمیشه با دوستای نیمه راه ادامه داد. همه باید باشن تا آخرش. اینا رو که مینویسم، راستش بدنم منقبض میشه حس میکنم یه استرسی میاد سراغم. به هر حال بعضی حرفا اندازه دهن آدم نمیشه. هیچوقت. یعنی ما اینجا هیچوقت نمیتونیم حرفهای گنده بزنیم. با اینکه وقت سرخاروندن ندارم، ماجرایی رو شروع کردم که پایانش دیگه خیلی دست خودم نیست. من باید اینو تا جاییادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: شنبه 20 مرداد 1403 ساعت: 20:37

ما خودمون یه پا دیکتاتوریم. حالا یه پا تو باشی یه پا من با دو پای جهنده کل زندگی رو جهنم میکنیم. هی وول میخوریم اینور اونور پی سعادت، هی دور میشیم از خودمون. وقتی تو گودالیم چقدر خوب زبون بازی میکنیم، لفظ میآیم، جملهی سنگین میگیم استعارهها رو جرواجر میکنیم، ملت میخندن آخرش خودمون به زا میریم. ریز ریز جمع میکنم مشت مشت از کف میره، کی جون داره تا دوباره بره پی نقشهی گنج. دوست دارم همین راه فرعی روی نقشه رو ادامه بدم، سر راهم یه ساحره گیر بیارم، خرش کنم بهم جاروی جادویی بده، جاروی جادویی رو بردارم باهاش پرواز کنم، لنگامو بدم بالا، عوض همهی این سالها که بهش باد بخوره، آفتاب بخوره، برنزه شه، اصلاً یه آدم دیگه شم. یه قالب جدید خالی. چرا خالی؟ خب خالی خوبه، دلتو نمیزنه. ولع داری برای زندگی. پر باشی دیگه مگه چیزی هم میمونه تجربه کنی. دست به چیزی بزنی سر ریز میکنه از دور لب و دهنت میچکه، زمین بارون میگیره، ابرها به هم سقلمه میزنن، بعضیها خندهشون میگیره بعضیها جری میشن، ملت میترسن، این من و توایم که به زادگاهمون میریم. بگو اینارو کی گفتم؟ یبار گفتم که گوش داشتی، یه بار گفتم که زیر دوش داشتی اداهای اگویستی تمرین میکردی. ول نکردی شدی چیزی که الانی. آس و پاس. یه نیم روز از کل روز و شب و بیداری، بعد میخوای زندگی رو به نحو احسن از نو بزایی. دلم میخواد بازم برات حرف بزنم. ولی نا ندارم پا شم عقب ساحره برم، بلکم با دستای لرزونش سعادت لرزان زندگی ما رو دستکاری کنه حالمون جا بیاد دوباره بخوابیم آمار روز و شب و تاریخ و هفته و ماه از یاد ببریم. حالا درد که یکی نیست. اینم من وقتی حالم خوب نیست. وقتی دیر بیدار میشم. وقتی یه زنگ زدن ساده میشه آفت روح و جانم. مجبورم از جادهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 16:59

وقتی تنها میشوم، لنگهایم در هم گره میخورند، کاربرد اشیاء تغییر میکند، اگر همینطور همهی بدنم را به امان خودشان رها کنم، انگشتان پای راستم شروع به تایپ چیزهایی میکنند. چیزهایی که من ازشان سر در نمیآورم، تنها میتوانم بگویم ذهن آنها مثل ذهن من، زمانی که باید به ایدهای سر و شکل بدهم، مغشوش و مشوش است. گویی پرهیب سوگی روحگداز هنوز در پیرامون من ادامه دارد، هنوز برای غلت خوردن در دو ربع، ساعتها میدوم، بطری آب پرتغالم را پر میکنم و موزیکهایی گوش میدهم که هیچ ازشان سر در نمیآورم. با این اداها خودم را به بیراههای میکشانم، تا از ترس این تاریکی و سرما به زندگی روزمره بازگردم و با آدمهای قد و نیمقد زندگیام خوب تا کنم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 14:08

به خودم سیلی زدم، گفتم قوی باش. عوض سه تا خیابان دراز و سه تا کوچهی نیم بند، یک خیابان پر از درخت را پیاده تا آن سرش قدم زدم. دختر دوچرخه سوار لای بربری را شکافته بود، املت بار میزد، به آن مردهای دوچرخهسوار طعنه میزد، انگار آنها ماتحتشان بیشتر عرق میکند. من برگشتم خانه. گفتم بخواب کسی نیست شب خوش بگه. نه مسواک نه رخت کندن، بدون من خوابیده بود. دلم برایش خالی شد. تن کندم تا به حرفش بیارم. یک فصلی از سال سراغش آمده بود، نحس. نه خندههایش خنده بود نه گریههایش گریه. نه شب کتابخانه چقدر غریب است. همه دل یک ساختمان بزرگ را خالی میکنند، حالا ریختن توی خیابان، داد میکشند، نگهبان به صندلی تکیه میدهد، به اسارت خودش فکر میکند؛ «آقا کارتتون لطفاً...» دست را به سمتش میبرم، کارت را میقاپد، دکمهی یقهاش را شل میکنم، بابت همان زحمت ریز از من تشکر نمیکند، اخم میکند، دیگر نمیخواهد ادای یک نگهبان وظیفهشناس را در بیاورد. میدانم به عکسم نگاه نمیکند، میدانم به جای کد ملی موهای سفیدش را میشمارد، اینها همه قصه است، شکم باید سیر باشد، باید همهی باطلهها را ریزریز توی آب شور حل کنیم، بزنیم به یک زخمی، خلأها را پر کنیم، شیر آب را باز کنیم، فوارهها بلند شوند، داد بزنیم «آیدین» نگهبان از خواب بپرد، کتابخانه خلقش کج شود، کتابها سُر بخورند و توی دریاچهی شورابیل از کلمات دردسرساز خالی شوند، همه خورد و خمیر شوند، در خزان آبکی کتابها برگ برگ آنها را دست به دست کنیم و آقای گزارشگر روی زیپلاین پهن کند، دو روز منتظر بمانیم، خشک شوند، بدهیم ناشر داستان بالاجا قارا بالیق را چاپ کند. بلکه خواب از چشم رئیس بپرد، حسرت بکشد، آخ و اوخ کند، ناشتا قهوه دبل بخورد، به این اداره و آن ادارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 15:17

زیر دوش حمام خانه به حوض آب گرم استخر دانشگاه فکر میکردم، به فرق اینها، متوجه چیز دیگری شدم؛ من بهشدت به آب وابستهام. اگر جایی از خشکسالی حرف بزنند، زبانم عین خشت خشک راه خرتلاقم را خفه میکند. هر روز دوش میگیرم، هر روز میزان تمیز بودن خودم را اندازه میکنم. مگر شده لباس کثیف را دوبار تن کنم؟ این حال به حدی روشن است که امیرحسین همراه داشتن مایو را یادآوری میکند. امیرحسین رفیق گرمابه و سیستم گلستان من است. گاد آو لذتهای سادهی زندگی. حالا چرا اینها را مینویسم؛ زیر دوش بودم، شب باید بروم ترمینال و فردا خودم را سر کلاس برسانم. فکرم پیش بطری آب داخل کیفم بود. تهران که میروی، بطری آب همان لنگه کفش مثلها است. تهران که میروی باید یک کوله پشتی کول کنی، همهی مایحتاج زیست یکی دو روزهات را بچپانی داخلش، تازه اگر استاد قصد داشته باشد با اشیا اتود بزنی، باید همراه خودت یک سری شیء، چه میدانم از گیره لباس و بادکنک و ریسه و سنگ و تیله ببری سر کلاس. راستی اردبیل چقدر جای کوچکی است. هر بار در همین ترمینال قیافههای آشنا میبینم، همه از صدقه سری اینستاگرام. من در این راه نه ساعته تنها نیستم، آدمهای مجنونتر و گرفتار تر از من هم پیدا میشوند. گمان میکنم بعد از یک ترم دیگر، رکورد مسافتهای طی شدهی هادی را جابهجا کنم. آن وقت میتوانم اندازه دور دنیا با شما حرف بزنم و داستانش را بنویسم. ویژگی آب هر چیزی که است، ذهن آدم را روشن میکند. دیدگان آدم را با جلوههای زیبای زندگی سیراب میکند. زیر دوش بودم، به حرف آدمهای خوب زندگیام فکر میکردم، آنها چقدر از من تعریف میکنند، نسخهی خوبی از من در ذهنشان دارند، گاهی حسرت به دلم می نشید، کاش آن نسخه را ملاقات میکردم. هر چند همین نسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 16:52

من تمام طول این باریکهی آسفالت را خوابیدم، سراسر سرچم را، کنارگذر زنجان را تا درآمدن صدای یوغور و بینزاکت راننده اتوبوس، من همیشهی خدا در طول همهی جادههای زندگیام خوابیدهام. گاهی بیدلیل به سوداهای عشق پشت کرده و خوابیدم، نادیده گرفتهام، لرزش تنم را برای خلوت خودم نگه داشتهام، من میان آرزوها و عشق به دخترکان پشت کردم. خوابیدم تا به آرزوهایم برسم. عشق دیگر جایی میان آرزوهایم ندارد. ما از مدار دلوقلوه دادنهای شبانه خارج شدهایم، زدهایم به شانهی خاکی جاده. صدای ما دیگر آن عیار تیرماه چند سال پیش را ندارد. ما به راحتی لای سیمهای مخابرات کم رنگ و عادی شدهایم، صدایمان خلوص ندارد. اسم همهی آنها نویز است. من نویز جدید در زندگیام یافتهام. نویزی'>نویزی برای عبور از کنار همهچیز. نویزی کر کننده، کور کننده. من یک نمایشنامهی بیپایان دارم که سالهاست به تنم زار میزند، میدانم آخر سر شبیه همهی چیزهایی که پیشپیش نوشتهام آن را تن میکنم. با هزار افسوس و حیرت میگویم؛ کاش چیز بهتری مینوشتم، کاش این همه افسار ذهنم را به باد نمیدادم. کاش این همه با کیوسکهای مرده همصدا نبودم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 16:52

گئجهدن گئجهیه دوزلو دیلینی یوخومدا اریدیرم بولاییرام دگیریق بیر-بیریمیزه پاردون! بو منیم یوخوم سن ایستر آچیل ایستر قادینلیقنی برک برک قورو سنینله قایناشماق ایستیرم شور سو ایچیبسنمی؟ بالیش اوزونو من دگیشیرم بو منیم اودام ای یاسدیقمدا شوران شوران حکّ اولونان منیم دوزلو جورهم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 14:35

دیشب لای گلها خوابیدم. خوابیدهاید؟ تا به حال تجربهاش را داشتهاید که میان انبوهی از گلها خوابیده باشید؟ بوی گلها لای چربیهای مضاعف رگ و ریشه آدم جا باز میکند و رنگِ خون آدم را نارنجی میکند. غلظت التهابها و شکستها را میزداید. دیشب همان بوی معطر به اندازه چهار سال هر چه خواب پرت و پلا بود را شست و برد. آدم جدید نه، آدم تازهای شدهام. آرامم و تنها به اندازه یک آدم معمولی ذهنم درگیر زندگی روزمره است. اینها همه نشانههای خوبی برای صرف فعل زیستن در یک روز است. کاش خواهرزادهام این عادتاش را یادش نرود. همین گل کاشتنهای گاه و بیگاه را برای همهی آنهایی که دوستشان دارد انجام دهد. همانطور که گوشه به گوشهی اتاقم را گل چیده بود. با همان گلهای ستارهایِ نارنجی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:32

امیدوارم در این بعد از ظهر باطل، کسی صدایم را بشنود. من از آنچه که پیشتر بودهام، دور افتادهام، به این منی که تازه و غریب است، عادت نکردهام، نصف روز و تمام شب را به مرور من گذشته سپری میکنم، خودم را داخل عکسها و فیلمها میبینم، دوباره میبینم، تکرارش میکنم، پس و پیش میکشم، تا سرنخی از خودم پیدا کنم. حداقل بتوانم بیشتر بنویسم، این حرفها و فکرها را که منجمداند را جایی آب کنم. ماهیت همه چیز در طول زمان تغییر میکند، من هم هر چقدر سعی دارم آدم عادی و صاحب یک بیوگرافی ساده و دمدستی باشم، نمیتوانم، نمیشود، یک آن از داخل هزارتویی که آدمهای عجیب و غریب تاریخ ازش رد شدهاند سر در میآورم، میان ساده بودن و ساده نبودن قل میخورم، سرم گیج میرود و در نهایت تبدیل به یک گوه گردالی میشوم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 22:00

بداههنویسی برای موسیقی؛ امروز هفت روز از آخرین دیدار من و نیکه میگذرد. فکر میکنم همین فردا دیگر موقع آن رسیده باشد که نیکه به پدرش سر بزند. این اولین باری است که خبری از اون نیست. او چهارشنبهها ساعت ده صبح به مرکز میرسید، بستههایی که برایمان آورده بود را کناری میگذاشت و یکراست به سمت اتاق پدرش میرفت. حالا اوضاع کمی از آن حالت یکنواختی که داشت خارج شده است، اگر فردا نیاید، باید کاری بکنم. از آن کارهای دردسر دار که خیلی حوصلهاش را ندارم، از آن ناز کشیدنهای لعنتی. البته از کجا معلوم که بخاطر حرفهای من پیدایش نیست. من دنبالش نمیروم، به هر حال با این کار، با همین سکوتم به نحوی با حرفهایی که به او گفتهام همخوانی دارم. قرار نیست از دل این تاخیرهای عادی و روزمره مسئلهای درشت بسازم. منتظر میمانم تا سروکلهاش پیدا شود. زنگ نمیزنم. پیام نمیدهم. توقع دارم او هم کاری نکند. با این وضعیت هر دویمان به چیزی امیدوار نخواهیم بود. یادمان خواهد ماند که ما فقط دو دوست هستیم که از قضا محبتی آشکار و نهان به یکدیگر داریم. البته اگر آقای آلخاندرو این وسط نگران چیزی باشد مجبورم به خواستهشان عمل کنم. اما اینطور که بنظر میرسد، آقای آلخاندرو از غیبت نیکه خبر داشته است. برای همین هیچ غم به ابرو نیاورده است. احتمال میدهم نیکه به یک سفر چند روزه رفته است. یک سفر کوتاه که هیچ برنامهای برایش نداشته است. که اگر برنامهای از قبل چیده شده بود من را باخبر میکرد. حالا نه اینکه نگذارد نگرانش شوم بلکه با این کارش میدانستم که باید منتظر نمانم. حالا هم منتظر کسی نیستم، به هر حال وقتی آدم کاری چیزی را برای مدتی سر یک ساعت انجام میدهد جای خالی آن کار یا چیز یا آدم به این راحتیها پر نمیشود، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 14:35

بداههنویسی برای جمله: «مردم پشت سر خدا هم حرف میزنند... .» در اصل من از همان سالهای اول زندگیام که از خانواده طرد شدم و کنار آرلت به پستی و بلندی زندگی خوی گرفتم، پای مردم را از زندگیام کوتاه کردم. قبل از آن در خانهای که متعلق به پدر و مادرم بود، همسایگانی داشتیم که همیشه و همه جا حرف زندگی ما لغلغهی دهانشان بود. گویی هیچ کار بهخصوصی جز جوریدن کِبرههای ناسور من، مادر و علیالخصوص پدر نداشتند. بالا و پایین آمدن از پلههای آن آپارتمان بتنی همیشه چیزی بیشتر از یک زندگی عادی به من تحمیل میکرد. همسایه طبقه اول میگفت: «اینها همه تقصیر مرتیکه عیاش است، تو مواظب باش شبیه ش نشوی.» همسایه طبقه دوم طرف پدر را میگرفت: «زنها همهشان اینطوراند، فکر میکنی من چرا این همه سال عذب موندم.» و همینطور تا طبقه آخر نصیحت و حرف بود که به سینهم سنجاق میشد. به خانه که میرسیدم همین حرفها دور سرم میچرخید و دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. آن اواخر حتی گاهی میترسیدم یکی از همان حرفها پیش پدرم از زبانم بپرد، مثلاً وقتی لم داده و تلویزیون میبیند، یک آن به او بگویم: «عیاش.» بگویم: «عیاش، من قرار نیست مثل تو بشم.» به هر حال همه آن حرفها یک جایی از زندگیام سربرآورد، یکجایی همه آن را بدون اینکه بترسم با صدای بلند به زبان آوردم و خالی شدم. آدمهای حراف همیشه یکجایی از زندگیام حضور داشتهاند. حالا که مدتی است در مرکز مشغول کارم، همکارانی از این دست دارم. گویا ریخت و قیافه من بیشتر به این آدمهای حرفخور میخورد. هر خدا بیخبری گزارههایی برای پیمودن راه سعادت به من تحویل میدهد. غافل از آن که هیچ کدام از واقعیت زندگیام خبر ندارند. من حتی در این مورد به رئیس هم دروغ گفتهام، در موادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 5:01

باید خودم را دور بریزم، مثل هر چیز کهنهای که دیگر تازه نیست و گوشهگیر شده است.  سِزن آکسو نمیخواند، روح آدم را میدرد. معلقم، باطلم و منتظر صبح، که کسی صدایم کند و کاری به من بسپارد، بدانم زندهام، بدانم چیزهایی برای زندگی وجود دارد. ساند کلود: SEZEN AKSU ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 5:01

بداههنویسی برای جمله: «سختترین کار دنیا این است که منطقی رفتار کنی؛ در حالی که احساسات دارد خفهات میکند.» آخر سر این احساسات است که کارش را میکند، حالا کار خوب باشد یا بد. یعنی خیلی کم سراغ دارم که منطقِ آدم کار بدی کرده باشد. برمیگردم به همین چهار ماه پیش، که نیکه از پشت در یکهو جلوی چشمانم ظاهر شد، آن هم بعد چندین سال، حالا چطور میتوانم در مقابل دختری که عشق دوران جوانیام بود، مقاومت کنم. بله احساسات کارش را کرد. نیشم باز شد. عوض اینکه منطقی فکر کنم و این اتفاق نابهنگام را نوعی تصادف و زیرمجموعه احتمالات اقلیدوسی فرض کنم، آن را با همان منطقم طوری به خورد احساسات لطیفم دادم که همین یک ساعت پیش با نیکه در داخل یکی از اتاقها خلوت کرده بودیم. در تمام آن لحظههای احساسی به گمان خودم کاملاً منطقی با ماجرا مواجه شده بودم، من تمام قصد و نیتم را به نیکه گفتهام، نمی خواهم ازدواج کنم، ولی خب حالا که بعد سالها نیکه را دوباره یافتهام، بدک نیست کمی به یاد آن دوران کنار هم خوش بگذرانیم، البته تا زمانی که پدرش در مرکز بستری است، امیدوارم قبل از اینکه آقای آلخاندروا همین جا کفهی مرگش را بگذارد، نیکه از روی منطق یا چه میدانم احساساتش تصمیم دیگری بگیرد و از این جا دور شود، به هر حال میترسم کار دستم بدهد. من تا آن موقع میتوانم برای او کاری در رختشویخانه مرکز جور کنم. البته این را به او هم گفتهام، قول نمیدهم، سعیام را میکنم، به هر حال رئیس مرکز هم گاهی از روی منطق و گاهی از روی احساسات تصمیم میگیرد.  همین یک ساعت پیش، میدانستم که در بد مهلکهای گیر افتادهام. مرد جماعت حرارتش که بالا میرود، ممکن است زر مفت زیاد بزند. میتواند در آن واحد حتی به ازدواج هم فکر کند، مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 5:01

بداههنویسی برای جمله: "چرا نمی شود؟ دیگر نمی توانستم کسی را دوست بدارم؛ چون - تکرار میکنم- عشق برای من به معنای سلطه و زورگویی و برتری اخلاقی داشتن است."، گاهی به شک و گاهی به یقین به ریشههای چنین وضعیت موهومی پی میبرم. به هر حال با داشتن آنچنان پدر بیرحم و آن چنان مادر مظلومی تشخیص این فضای روانی حاکم کار سختی نیست. البته شاید هیچوقت رودرروی نیکه چنین مهملاتی را نگفته ام. اما چارهای نیست، دیر یا زود یا از زبانم بیرون خواهد کشید یا از طرز رفتارم. بیش تر که سکوت میکند گویی قبای موجودی مرموز به تن کرده است. خیره به جزئیات چهره و بدنت نگاه میکند. سکوت میکند و طوری به این کارش ادامه میدهد تا میانمان فاصله بیافتد. به قدری طاقت فرسا که خودم را داخل چاهی در ظلمات تصور میکنم. دوست دارم راه مواجه با چنین چیزی را کشف کنم. برای همین اغلب من سوالهای پی در پی و خط و ربطدار میپرسم. او حتی برای پاسخ به سوالهای من ابزاری جز زبان گشودن و کلام را ترجیح میدهد. او سرش را تکان میدهد یا به تبسم و مکث در باز و بسته کردن چشمانش، حرف من را تائید یا رد میکند. به هر حال یک جاهایی کم میآورد. گویی از تمام مواضعش کنار میکشد و لب به سخن باز میکند. هر گاه چنین شده است، آن روز من احساس خوشبختی کردهام و نیکه را بیشتر از قبل دوست داشتهام. شاید برای رهایی از چنین چیزی راههای سختگیرانهتری هم وجود داشته باشد. به هر حال با کمی زورگویی و تحت فشار قرار دادن نیکه میتوانم شروطی برای ادامه دیدارهای گاه و بیگاه مان پیش بکشم. اما نه من این کارهام و نه نیکه حقش این است. کشیدن نیکه به سمت چیزهایی که باب میل من است ایده افتضاحی است. او یا بهتر است بگویم ما لاجرم از سر چیزهای نامرئی مجبوریم اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1402 ساعت: 22:45

صفحه بندی