صداها
-
تاریخ: 1403/5/29 ساعت: 15:11
نمیدانم به کدام یک گوش کنم. به صدای قلبم یا به صدای آدمها. گاهی که غده تنهایی در قلبم رگ و ریشه میدواند، دنبال نزدیکترین صدا میگردم. صدایی که سمتش را میدانم. گاه میآید و گاه نمیآید. به تابلو نگاه میکنم. احتیاط میکنم و نزدیک میشوم. آن قدر به صدا نزدیک میشوم تا در آن خود را گم کنم. لحظه برخورد با صدا ...
مراسم قطع دست هشت پا
-
تاریخ: 1403/5/20 ساعت: 20:37
میگه چرا این کارو کردی؟ از خودش نمیپرسه، از من میپرسه، جواب منم معلومه. چقدر باید آسه بیام و آسه بریم که پامون گیر ممیزی نیافته؟! بس نیست این همه. ما که این همه داریم لفظ میایم، حداقل باید یه کاری بکنیم که بعد بگیم آره عزیزم ما خواستیم، حتی تا دم در دفترشونم رفتیم، حتی متنمونم دادیم، اینا نخواستن، ا...
سعادت لرزان
-
تاریخ: 1403/5/15 ساعت: 16:59
ما خودمون یه پا دیکتاتوریم. حالا یه پا تو باشی یه پا من با دو پای جهنده کل زندگی رو جهنم میکنیم. هی وول میخوریم اینور اونور پی سعادت، هی دور میشیم از خودمون. وقتی تو گودالیم چقدر خوب زبون بازی میکنیم، لفظ میآیم، جملهی سنگین میگیم استعارهها رو جرواجر میکنیم، ملت میخندن آخرش خودمون به زا میریم. ریز ری...
در دو ربع
-
تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 14:08
وقتی تنها میشوم، لنگهایم در هم گره میخورند، کاربرد اشیاء تغییر میکند، اگر همینطور همهی بدنم را به امان خودشان رها کنم، انگشتان پای راستم شروع به تایپ چیزهایی میکنند. چیزهایی که من ازشان سر در نمیآورم، تنها میتوانم بگویم ذهن آنها مثل ذهن من، زمانی که باید به ایدهای سر و شکل بدهم، مغشوش و مشوش است. گو...
آیدین
-
تاریخ: 1403/3/21 ساعت: 15:17
به خودم سیلی زدم، گفتم قوی باش. عوض سه تا خیابان دراز و سه تا کوچهی نیم بند، یک خیابان پر از درخت را پیاده تا آن سرش قدم زدم. دختر دوچرخه سوار لای بربری را شکافته بود، املت بار میزد، به آن مردهای دوچرخهسوار طعنه میزد، انگار آنها ماتحتشان بیشتر عرق میکند. من برگشتم خانه. گفتم بخواب کسی نیست شب خوش بگ...
آدمم میپندارند
-
تاریخ: 1403/3/16 ساعت: 16:52
زیر دوش حمام خانه به حوض آب گرم استخر دانشگاه فکر میکردم، به فرق اینها، متوجه چیز دیگری شدم؛ من بهشدت به آب وابستهام. اگر جایی از خشکسالی حرف بزنند، زبانم عین خشت خشک راه خرتلاقم را خفه میکند. هر روز دوش میگیرم، هر روز میزان تمیز بودن خودم را اندازه میکنم. مگر شده لباس کثیف را دوبار تن کنم؟ این حال ...
نویزی نویزی
-
تاریخ: 1403/3/16 ساعت: 16:52
من تمام طول این باریکهی آسفالت را خوابیدم، سراسر سرچم را، کنارگذر زنجان را تا درآمدن صدای یوغور و بینزاکت راننده اتوبوس، من همیشهی خدا در طول همهی جادههای زندگیام خوابیدهام. گاهی بیدلیل به سوداهای عشق پشت کرده و خوابیدم، نادیده گرفتهام، لرزش تنم را برای خلوت خودم نگه داشتهام، من میان آرزوها و عشق به...
منیم دوزلو جورهم
-
تاریخ: 1403/3/4 ساعت: 14:35
گئجهدن گئجهیه دوزلو دیلینی یوخومدا اریدیرم بولاییرام دگیریق بیر-بیریمیزه پاردون! بو منیم یوخوم سن ایستر آچیل ایستر قادینلیقنی برک برک قورو سنینله قایناشماق ایستیرم شور سو ایچیبسنمی؟ بالیش اوزونو من دگیشیرم بو منیم اودام ای یاسدیقمدا شوران شوران حکّ اولونان منیم دوزلو جورهم Adblock test (Why?)
گل ستارهای نارنجی
-
تاریخ: 1403/2/23 ساعت: 12:32
دیشب لای گلها خوابیدم. خوابیدهاید؟ تا به حال تجربهاش را داشتهاید که میان انبوهی از گلها خوابیده باشید؟ بوی گلها لای چربیهای مضاعف رگ و ریشه آدم جا باز میکند و رنگِ خون آدم را نارنجی میکند. غلظت التهابها و شکستها را میزداید. دیشب همان بوی معطر به اندازه چهار سال هر چه خواب پرت و پلا بود را شست و برد....
تبدیل شدن
-
تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 22:00
امیدوارم در این بعد از ظهر باطل، کسی صدایم را بشنود. من از آنچه که پیشتر بودهام، دور افتادهام، به این منی که تازه و غریب است، عادت نکردهام، نصف روز و تمام شب را به مرور من گذشته سپری میکنم، خودم را داخل عکسها و فیلمها میبینم، دوباره میبینم، تکرارش میکنم، پس و پیش میکشم، تا سرنخی از خودم پیدا کنم. حد...
بداههنویسی شماره پنج
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 14:35
بداههنویسی برای موسیقی؛ امروز هفت روز از آخرین دیدار من و نیکه میگذرد. فکر میکنم همین فردا دیگر موقع آن رسیده باشد که نیکه به پدرش سر بزند. این اولین باری است که خبری از اون نیست. او چهارشنبهها ساعت ده صبح به مرکز میرسید، بستههایی که برایمان آورده بود را کناری میگذاشت و یکراست به سمت اتاق پدرش میرفت...
بداههنویسی شماره سه
-
تاریخ: 1402/11/20 ساعت: 5:01
بداههنویسی برای جمله: «مردم پشت سر خدا هم حرف میزنند... .» در اصل من از همان سالهای اول زندگیام که از خانواده طرد شدم و کنار آرلت به پستی و بلندی زندگی خوی گرفتم، پای مردم را از زندگیام کوتاه کردم. قبل از آن در خانهای که متعلق به پدر و مادرم بود، همسایگانی داشتیم که همیشه و همه جا حرف زندگی ما لغلغه...
سِزن آکسو نمیخواند
-
تاریخ: 1402/11/20 ساعت: 5:01
باید خودم را دور بریزم، مثل هر چیز کهنهای که دیگر تازه نیست و گوشهگیر شده است. سِزن آکسو نمیخواند، روح آدم را میدرد. معلقم، باطلم و منتظر صبح، که کسی صدایم کند و کاری به من بسپارد، بدانم زندهام، بدانم چیزهایی برای زندگی وجود دارد. ساند کلود: SEZEN AKSU Adblock test (Why?)
بداههنویسی شماره چهار
-
تاریخ: 1402/11/20 ساعت: 5:01
بداههنویسی برای جمله: «سختترین کار دنیا این است که منطقی رفتار کنی؛ در حالی که احساسات دارد خفهات میکند.» آخر سر این احساسات است که کارش را میکند، حالا کار خوب باشد یا بد. یعنی خیلی کم سراغ دارم که منطقِ آدم کار بدی کرده باشد. برمیگردم به همین چهار ماه پیش، که نیکه از پشت در یکهو جلوی چشمانم ظاهر شد...
بداههنویسی شماره یک
-
تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 22:45
بداههنویسی برای جمله: "چرا نمی شود؟ دیگر نمی توانستم کسی را دوست بدارم؛ چون - تکرار میکنم- عشق برای من به معنای سلطه و زورگویی و برتری اخلاقی داشتن است."، گاهی به شک و گاهی به یقین به ریشههای چنین وضعیت موهومی پی میبرم. به هر حال با داشتن آنچنان پدر بیرحم و آن چنان مادر مظلومی تشخیص این فضای روانی ح...
گام آزاد
-
تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 17:34
ساعت ۹:۱۷ دقیقه صبح، بعد از دوش با آب ولرم، زیر پرخاش سیاه تهران دراز کشیدهام، شانههایم زیر بار آرزوهایم جایی میان اردبیل و کوهستانها لُمبَر میخورند. من لکنت تهرانم، اغوا نمیشوم. من لکنت زبانهای زندهی دنیاام سلیس نمیشوم. من شعر نمیفهمم، سراغ دو بیت شعر برای رفع تکلیفم. همهی سالهای زندگیام خواب بود...
اشتیاقم برای استمرار چیزها
-
تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 17:08
از چه بنویسم؟ «از هر چیزی.» با اشتیاق عکس خانه را نشان میدهم، زینب همین که عکس را میبیند و حرفهای من را گوش میدهد، میگوید «تو آدم استمراری» لابد همین شکلیام، امیر ثانیه شمار چراغ قرمز و عکس خانه خیابان طالقانی را همزمان نگاه میکند، من هر دوشان را نگاه میکنم. حتی ثانیهشمار را. سبز که میشود روی عقر...
نه ساعت خواب
-
تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 20:58
جایی که ساختهام، صد سال هوا دارد. صد سال دم و بازدم. بدون سوخت دادن. آرام شدهام. هیاهوی اطرافم خاموش است. گز گز عشق ندارم، حداقل برای چند شبِ متوالی. داخل یکی از تعاونیهای ترمینال، لقمه برنج و قیمه را گاز میزنم، منتظر اتوبوسم. صندوقهای آن مرد ریشو را جلوتر از ماها زیر شکم اتوبوس جا میدهند. هوا سرد ...
دویدم و دویدم
-
تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 18:21
من هم نمیدانم مسئله چیست! میدوم، مدام میدوم. دیگران اسم این را میگذارند زندگی. سرم گیج میرود، پاهایم خالی میکند، نه خالی خالی، شبیه ستون سنگین و شبیه طبل توخالی. من از ایستادن فرار میکنم. میدوم. مدام میدوم. خستهام، ولی میدوم. آنهایی که وسط راه دست تکان دادهاند را یادم مانده است. اما از همان موقع تا ...
برای خودم
-
تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 23:09
همین امروز میخوام از خودم یه تصویر ضبط کنم. حالا اینکه کجا باشم در حال انجام چه کاری بماند. شاید موقع قدم زدنم باشه یا آخر شب وقتی پای تختم نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. میخوام در مورد خودم حرف بزنم، یجوری انگار میخوام یه خط بکشم برای تا اینجای زندگیم، جلوش بنویسم سرجمع. سرجمع لذتها و خوشیهای این سی...