لطفاً برگ اضافی
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 20:23
امروز دفتر عمرم برای چندمین بار ورق خواهد خورد...
هجدهم
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 20:23
همیشه وقتی هیجدهم مهرماه سر می رسه، یجوری دستم به نوشتن نمیره، یجوری منجمد شدن، یه نوع غرق شدن، یا تنفس اکسیژن تلخ، وضعم اینه، هر اتفاق خوب و بدی هم تو یک سال برام افتاده باشه، درست همین روز، لبام دوخته میشن بهم، میشم لال، می بینم ولی چیزی نمیگم، نمی دونم که بگم، و فقط سکوت می کنم...
مینا- قسمت پانزدهم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 2:46
ادامه مطلب
دوری از من
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:28
صدایت بریده بریده به گوش هایم می رسداز حرفهایت چیزی عایدم نمی شودفقط این را می دانم که باید...که باید نزدیک شومنزدیک ترنزدیکترتا صداهایمان به هم وصل شوندتا هر چه می گوییم برود در دل هامان لانه کندتو به من گویی و من به توپچ پچى به راه افتدبرود کوچه به کوچه برسد به پای عشقگویند مبدأ این دو صداسینه ی د...
صبح ها وقتی بیدار می شوم
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 20:12
چشمانم می نشینند روی سفیدی سقف گچی اتاقم و منتظر می مانندمنتظر فرشته ای آسمانیبا گونه هایی گل انداخته و موهایی طلاییبا دامنی چین دار با صدایی گرمچشمانم را بغل می کنممنتظرمبگذارید یکبار هم فرشته مرا بیدار کند
بگو آری
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:16
اینکه وقتی من شروع کردم از گذشته بگویم، زل بزنند به چشمانم و بگویند آدمی که در گذشته اش گیر کرده است فلان و بیسار است نه، اینکه همیشه سرانجام مسیرم می رسد به گذشته هم نه، شاید این گذشته خوش آب و هوا تاثیر نه چندان خوبی روی من گذاشته است و یا در حال گذاشتن است هم نه، آه که چقدر حرف دارم از گذشته بگوی...
مینا- قسمت چهاردهم
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:16
ادامه مطلب
اینکه
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:16
عشق وقتی لخت شود خالی ست...
نرگسم
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:16
میان خنده هایت مجالی دهتا دهم چند شاخه نرگساز آن ها که می چینند باغبان ها بر سر راهتکه عطرش را تو داری و حسرتش را من
آقا اسماعیل یادداشت کن!
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:16
امروز 21 شهریور است، و آخرین مطلب پست شده در وبلاگ از تاریخ 12ام شهریور به من دست تکان می دهد، وقتی از کنارش رد می شوم، نگاهی می کند، نمی دانم از سر تمسخر است یا از سر دیوانگی... ولی او نمی داند که دوازده ساعت فعالیت فیزیکی، حالا اسمش را بگذاریم کار، دمار از روزگار آدمی در می آورد، و دیگر فرصتی نیست...
صدای جرقه، صدای جیغ
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:16
من پشتم به تو بود، تو توی آشپزخانه به گلهای ریز سرخ و سفید فنجان و نعلبکی های جهیزیه ات خیره بودی، نعلبکی را وارونه گذاشته بودی روی فنجان و باز یک فنجان یک نعلبکی، سرگرمی خوبی بود، از صبح همه ظرف ها را ریخته بودی کف آشپزخانه، داشتی می چیدی! آخر چه کاری بود، ولی تو گوش ات بدهکار این حرفا نبود، ظرف ها...
برادرزاده ام
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:16
همین لحظه که عمو شدم، میمیک صورتم عموطور تر شد، من دوباره متولد شدم.
اصلاح عنوان!
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:16
کارها خیلی کند پیش می روند، و انتظار یک روز رهایی، من را از آنچه باید به آن برسم دورتر میکند، استرس میگیرم، شکمو می شوم، و هر چه در یخچال باشد و یا نباشد را قورت می دهم، ذهنم بیمار است، آرام بودن کار من نیست، نمی دانم همیشه ترس از این دارم که نکند همه چیز زودی تمام شود و من تنقلات به دست مات و مبهوت...
سامسونت لعنتی
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:16
سکانس آخر، داشتم با عجله بسته های تراول رو تو یه سامسونت جا می کردم، ولی هر چقدر درش رو می بستم باز می شد و پول ها می ریخت، هلی کوپتر نزدیک و نزدیک تر می شد، همه جا رو به رگبار بسته بود...صبح که چشمانم را باز کردم، سردرد خفیفی بر شقیقه هایم فشار می آورد، قلبم تند تند می زد، دهنم خشک شده بود...
دنیا سرد است
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:16
فوج فوج رنگ بی روح و دنیا در آغوش،وهم و خیال چنگ میگذارد بر دلتا بگریاندش،تا بگرید انسان،و تسلیم شود...